* عروسیه دختر خاله ی مامی بود.خواهرم تیپ پسرونه میزنه تو عروسی ها!(شلوار جین٬پیراهن مردونه٬کروات!)موهاشم کوتاس فشن میکنه! ابرو و سیبیلاشم که دست نزده و هیشکی نمیفهمه این دختره! من نرفته بودم.خواهرم اومده تعریف میکنه:
فقط زنونه بود و یدونه مردم نبود تو سالن! یهو خواهرم وارد شد! همه خونوما سروپا لخت! یهو یه خانومه میگه این پسره چرا اومده تو بفرستینش بیرون!میگیم خانوم دختره ! میگه نه نیس کو دختره؟!میگیم والا بلا دختره!به مامی میگه قسم بخور!مامی میگه به جون خودش دختره! تا آخرش باور نکرد!
به خواهرم میگم:خو یه مین میرفتین یه گوشه کناری مطمئنش میکردی دیگه!!!!!:دی
* با سحر دوستم داریم تو خیابون میریم! یه تیکه آشغال دستشه هی دنبال سطل آشغال میکرده بندازتش تو سطل آشغال!هی میگه بی فرهنگیه بندازم پایین!میگم آفرین! دارم از خیابون رد میشیم از نیم متریه خط کشیه عابر پیاده داشتم میرفتم اونور میکشونتم میگه بیا دقیقا از رو خط عابر بریم٬بی فرهنگیه! من: :-ا!!! میرم باش! یهو یه پسر غریبه بهش سلام میکنه میبینم جوابشو میده ! میگه:جواب سلام واجبه٬بیفرهنگیه جواب ندم!!:دی من: :-اُ !!! آره خو!!!!! :-ا
***یه مدت ار هم دوریم! انگار برام غریبه شدی! عوض شدی! کاش عوضی نشی!!!! چقد سردیم! یاد اون روزای خوب میفتم اشکم درمیاد!چقد آدما زود میتونن عوض شن!چقد زود حرفاشون یادشون میره!!
+
تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:43 نويسنده مونایی
|
وقتی انگیزه ای واسه نوشتن نداشته باشی نتیجش میشه این که الان ۲۰ روزه تلفن خونه وصل شده و من نمی آپم!!!
واقعا وختی میام و میبینم اینجا پشه هم پر نمیزنه واسه کی آپ کنم؟!:( هیشکی منو دوس نداره!(آیکون یه دختره لوس و اینا!!)
+ یه مشکل و سوالی ذهنمو درگیر کرده ولی از اونجایی که اینجا روزی ۳۰۰۰تا بازدید داره نمیپرسم تا حمل بر خودستایی نشه!!!!!!!!!
بعد میگن چرا بچه مردم افسردگی میگیره و اینا!!!
+ شاید به زودی با یه پست طولانی اومدم!!!الان فقط اومدم ابراز وجود کنم یهویی!!!!!
+
تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:27 نويسنده مونایی
|
اومدم بگم زنده ام و بس!
تلفن خونه قطعه و من الان ار کلاسم که به نت وصله دزدکی دارم می آپم.
واسه همین نمیتونم زیاد بمونم.
دوووووستون دارم
واسم دعا کنید!!!!
+
تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:16 نويسنده مونایی
|
1.بچه کوچولویِ دختر عمم داشته آب طالبی میخورده گوشی ٍ بیچاره ی منم دَم دستش بوده گویا فکر کرده کیکی چیزیه میگیره میذاره تو دهنش پدر بلندگوش دراومده صداش در نمیاد :((( تازه دوشب پیش که داشتم با گوشیم ور میرفتم با هندزفری فکر کردم هندزفریم خراب شده دیروز رفتم یدونه دیگه خریدم اومدم خونه میبینم اون قبلی ِ سالمه (آیکون گریه برای پول الکی دادن در حد مرگ!!)
2.عروسیه دختر عمم بود چند شب پیش انقد قر دادم و بالا پایین پریدم تا دو روز پاهام درد میکرد!:دی تازه کلی شاپاش(؟!)گرفتم.هی دومادُ تیغ میزدیم:دی تازه تو عروسی پسر عموم که سوم دبیرستان و بهم میگه آبجی :) با اصرار من اومد برقصه بعد داشت یه رقص وحشیگرایانه!با بقیه پسرای فامیل میکرد یهو افتاد پاش دَر رفت!!!!در عرض 1دقیقه ورم کرد به انداره یه پرتقال!!بردنش بیمارستان.انقد دلم سوخت براش!تازه اومد میگه دکتر گفته ضرب دیده بعد که ورمش خوابید بلند شده یه پایی میرقصه باهام!:دی :))
3.یکی دیگه از دختر عمه هام یه نی نی آورده چند روزه بعد این نینی ِ شیر مامانَ رُ نمیتونه بخوره.بعد مامانش زنگ میزنه به اون یکی دختر عمم که بچش گوشیه منو آسفالت کرد میگه بیا به این شیر بده(گریه هم میکنه مامانش به خاطر نینیش!!!) بعد الان این دوتا بچه برادر شیری شدن الان؟!!:دی
4.الان هی دارم فکر میکنم دیگه چه دَری وَری ای بنویسم هیچی یادم نمیاد :دی
5.وقتی چند وقت نیستم همینه دیگه :دی
+
تاريخ پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:33 نويسنده مونایی
|
از اونجایی که تعداد بیت شعرهای آبرومند!!ی که من از بدو تولد تا حالا حفظ کردم به اندازه موهای سر کچل محلمونه!!!وباز از اونجایی که در یادآوریه همین تعداد اندک بسیار خجسته حالم!!به جای مشاعره به سرم میزنه مفاحـ.شه بازی کنیم!!!!!!!! به خواهرم پیشنهاد میکنم بیا از حرف آخر هر فحش یه فحش بدیم!!! شروع میکنیم!!سر هر فحش خنده دار یه چند دقیقه ای میخندیم.دیگه کم میاریم کم کم مامان بابارو هم قاطی میکنیم و ازشون کمک میخوایم!سر شام با لب خونی ادامی میدیم!بهش میگم بعد شام ادامه میدیم . بعد از شام ادامه ی فحشامون:
خواهرم:کثافت!
من:تخـ.می!!!(آیکون سوت و اینا):دی
خواهرم:یوزپلنگ!
من:گوساله!
خواهرم:حمال!
من:لوبت!!!!!!!!!:-o
خواهرم:طهارت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من: :-ا
+
تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:43 نويسنده مونایی
|