نمیدونم چی بگم...
اصلا این حال و روزی که الان دارم قابل وصف نیست...
اما نسرین جونم این کامنتت :" سلام مونا خاتون .
چه عجب ؟! بی خبر میری میای وقتی هم میای نگران کننده میای ! یادت باشه یاد تو هم باشه که هیچ مهر قطوری یکباره تموم نمیشه ! سالها زمان لازم داره ."
کلی خوشحالم کرد...یه جورایی تو ناامیدی یه نور امید تو دلم روشن کرد...
میگم:یعنی واقعن انقدر راحت فراموشم کرده؟ انقد زود؟
میگه:دیوووونه! مگه سنگه؟اگه سنگم بود بعد ار ۵ سال علاقهه بوجود میومد! اونم ناراحته! شاید به اندازه تو نباشه اما من مطمئنم اونم بهت فکر میکنه!
راست میگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
دعا کنید برگرده!!!
برام خیلی دعا کنید...دعا کنید همه چی بشه همون چیزی که بود...من و اون و ...
برام دعااااااااااااااااااااااا کنید.
:(
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 1:19  توسط دِتـــِر
|
همه چی تموم شد...
بعد از ۵ سال...
برام دعا کنید...
یعنی واقعن میتونه اینکارو بکنه؟؟؟؟...
خدااااااااااااااااااااااااااااا کمکم کن!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 0:5  توسط دِتـــِر
این روزها عجیب بی حوصله ام...
این روزها عجیب عصبی ام...
این روزها عجیب دلتنگم...
این روزها عجیب بی انگیزه ام...
این روزها عجیب ناامیدم...
حتی از تو !!
+ نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 11:55  توسط دِتـــِر
امروز...نه... ۴ سال پیش همچین روزی....
وارد پنجمین سال شدیم یعنی؟!! چقد زود گذشت...
دلم میاد همیشه ی همیشه ادامه داشته باشه...
+ باید گوش خودم رو بکشم که امسال یادم نبود!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 15:2  توسط دِتـــِر
پست پایین اکثر نظراتش خصوصی موند!
ازین به بعد قسمت نظرات رو میبندم!
پست پایین رو فراموش کن!
دیگه هیچی واسم مهم نیست!
اینارو نوشتم هی از روش بخونم و یادم نره!
همین فعلا!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 23:32  توسط دِتـــِر